خوشحالم که میبینم تو در کوچه تنهایی من یادی داری. امروز و امشب شب سختی برایم است. روز جدایی تو از این دنیا و منی که ذره ذره نفسم به وجود تو ست. هنوز بویت را احساس می کنم و از این راه دور هر گاه دلم برایت تنگ میشود بهانه ضریحت آرامم می کند. عشق تو مرا به دنیایی کشاند که حال برای تو می خواهم مرثیه ای بگویم کودکانه و عاشقانه. آشنای غریب من.. آشنای دوست داشتی و ای کسی که همیشه مرحم دردهای منی.. این دل خسته ام را دریاب.. روح بیمارم را جلا بده تا با نیت خالص قدم به شهرت نهم و داستان فاطمه های شهرت را بازگو کنم.. دخترانی که در شهر تو عشق تو دارند ولی نمی دانند چگونه؟؟؟ این وظیفه سنگینی است یا غریب الغربا کمکم کن... هر گاه برایت می نویسم آرام می شوم و اندک رهگذارن این کوچه با دیدن نامت آرام.. آخر این روزها کسی رمغ وبلاگ نوشتن ندارد... سکوتم را شکستم فقط به خاطر تو .. چون داشت به خفقانی بس وحشتناک تبدیل می شد... خوشحالم که مهمانت باشم در شهرت و برایت مرثیه ای عاشقانه بسرایم.. ای هشتیم.. ای بزرگ... کمک کن همه مارا در روزهای سختی که پیش رو داریم.. روزهای سخت زندگی . دقایقی که از آن بی خبریم.. شفیعمان شو در آخرت چون تاب آتش جهنم خالق را نداریم و از بس گنه کاریم که خجالت می کشیم به درگاه هش توبه کنیم و تو را واسطه قرار می دهیم
یا امام رضا........ این عشق و دوست داشتن را از من نگیر که از این راه دور دلم کنار پنجره فولادت و چشمانم به پرندگانی است که آروزهایی را با خود حمل میکند.. شادی آرزویم را بخوانی... ای کاش در صحنت بودم.. ای کاش در حرمت بودم.. درست است در کنج اتاق نشسته ام و لی دلم با توست
+
نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390 19:25 توسط بودای سینما
|